باتاسف عمیق و اندوه فراوان در
گذشت یار عزیزمان، هنرمند مشهورجهانی، اردشیر محصص
را به اطلاع شما میرسانیم. در روز نهم اکتبر زندگی
پربار و ارشمند اردشیر که از 1976 در نیویورک
سکونت داشت به ناگهان به پایان رسید.
(19 شهریور 1317 ـ 18 مهر 1387 / 9 سپتامبر 1938 ـ
9 اکتبر 2008)
27
مهر 1387 / 18 اکتبر 2008
اردشیر محصص، چهرۀ درخشان فرهنگ و هنر ایران معاصر
درگذشت. محصص در جهان طراحی و طرحپردازی نامی
شناخته بود و منتقدان و صاحبنظران او را از
طراحان بزرگ معاصر به شمار میآوردند. ادامه..:
این هنرمند پرآوازه ایرانی ۱۸ شهریور ۱۳۱۷ از
مادریشاعر و پدری قاضی در
رشت به دنیا آمد. اردشیر ۳ ساله بود که به
همراه برادر بزرگترش به تماشای سریال مشهور
«بلای جان نازیها» رفته بود، زمانی کهاز سینما
برگشت در منزل از او درباره داستان فیلم
سوالاتی کردند و چون او نمیتوانست ماجرای فیلم
را شرح دهد آنچه را دیده بود روی کاغذ طراحی
کرد. این اولین طراحی محصص بود و آغاز راهی که
بعدها او را به مشهورترین طراحان ایران و جهان
مبدل ساخت.[۳]
اگر قلم عبید چاقوی جراحی است، قلم اردشیر
نیز چنین است- برای من این هر دو، ثباتان
کاراکترهای جامعهاند. نشان دهندگان حماقتها، طمعها،
یالانچی پهلوانیها، خودپسندیها... آدمهای او
آدمهای آشنای جامعهاند مائیم و همسایگانمان. ---
احمد شاملو، روزنامه کیهان، اردیبهشت ۱۳۴۶
مروری بر هنر اردشیر محصص
به مناسبت برگزاری نمایشگاه
مجموعه آثار او در نیویورک
May - Aug
08
نمایشگاه مروری
بر آثار محصص با عنوان «اردشیر محصص: هنر و طنز در
ایران» از اول ژوئن در موزه انجمن آسیا در نیویورک
گشایش یافته و تا سوم آگوست ادامه یافت. این اولین نمایشگاه هنرمند بزرگ
ایرانی در خارج از کشور است که از سال 1976تاکنون
ناگزیر در آمریکا اقامت داشته است. محصص، نقاش
طنزپرداز برجسته و نام ـ آشنای معاصر ابتدا تحت
فشار رژیم شاهنشاهی ناگزیر از ترک وطن و سپس با
استقرار رژیم جمهوری اسلامی ناچار از اقامت دائم
در خارج شد. طرحهای شگفتانگیز او سالها زینتبخش
مقالات سیاسی مطبوعات مهم ایران
و نیز غرب، از جمله نیویورک تایمز، بودهاند و
قدرت قلم و اهمیت قدرت بیان را با توانایی به
تصویر کشیدهاند.
این نمایشگاه با استقبال شدید هنردوستان روبرو شده
و منقدان مهم هنری آمریکا نقدهای بسیار پختهای بر
آن نوشتهاند که بعضا ملاحظه میکنید. در عین حال،
میتوانید در پیوند زیر گزارشی تصویری از این
نمایشگاه را تماشا کنید.
ترجمه
وانتشار مقالات اخیر در
جراید معتبر نیویورک تایمز، نیویورکر
،
نیو یورک آبزرور
،
وال استریت ژورنال و تایم آوت را در ارتباط با ابن نمایشگاه بخوانید:
"طرحهای او برخلاف اصراری كه در نامگذاری آنها
كردهاند، كاريكاتور نيست، چرا كه ريشخند نميكند
و با ديدی طنزآلود يا هوچی بر كاغذ نيامده است.
اگر آدمكهای اردشير مسخرهاند، نه بهخاطر آن
است كه منظور از نمايش آنها مسخرگی بوده است،
او لودگی نميكند و به شرف انسان بودن معتقدتر
از آن است كه به دست انداختن انسان وقت
بگذراند يا هنرنمايی كند. پژوهندهای جدی و
اندوهگين است كه شوربختيها را ميكاود و در
برابر تحميلشدگان بر سرنوشت انسان ميايستد و
به كندوكاو شخصيتشان ميپردازد... اردشير
كاريكاتوريست نيست، تشريحكنندهی تاريخ است."
احمد شاملو
اگر از خواب بلند يلدا
برخيزيم
در آن ايام که مردی از خطه ی شمال از تبار راست
قامتانی چون مازيار و مردآويج ، همان تباری که خزر
به نامشان زنده بوده و رسم شان هست که نهراسيده و
عليرغم زخم کاری ی دشمن بايستند و ايستاده بميرند،
همان ايامی که خسرو گلسرخی مردم را به دوست داشتن
و يکی شدن دعوت کرده و رزمجويانه با شوريدگی همچون
سروی استوار، دليرانه و راست قامت که برازنده ی
تمام جان های شيفته ی اين مرز و بوم می باشد فرياد
بر می آورد:
اگر از خواب بلند يلدا، برخيزيم
ما همين فردا
کاری خواهيم کرد
کاری کارستان
از همان ايام تا به امروز مردی ديگر از همان خطه
و تبار و همان اهداف، جان شيفته ای ديگر با روحی
لطيف و نازنين به نام اردشير محصص نه با کلمات
بلکه با طرح و کاريکاتور به تشريح و وصف وضعيت
موجود پرداخته و دعوت به تامل ، انديشيدن، بيداری
و برخاستن از خواب بلند مان می کند. "بايد که رنج
را بشناسيم" و او نيز چون گلسرخی رنج را شناخت و
گفت : "من عادت كردهام صداها را ببينم. نه فقط
صداها، من همه بوها و حسهاى غريب و گمشده را ميبينم،
گوش من پُر از صداها و بوهاى ناشناس است كه انگار
از خواب ميآيند و در وهم و خيال فرو ميريزند و
من روى غرقاب درونم خم ميشوم، به اعماق تاريك و
غليظى كه نميدانم جهنم است يا عرش خيره ميشوم
صداى استغاثهها و نفرينها از اعماق وجود من، از
انتهاى آن تاريكى خيس و شوم ميجوشد و بهصورت
كابوسهاى پريشان بر من نازل ميشود."( گفتگوى
منوچهر آتشى با اردشير محصص/ مجله تماشا، پاييز
1351).او نيز چون گلسرخی در برابر زورمندان خودی و
راهزنان و استيلاگران غريبه کرنش نکرد و برخلاف
عمله ها ی فکری قدرت های خودی و بيگانه، قلمش هرگز
جز در راه خدمت به مردم و انعکاس عقدهها، دردها و
آرزوهای آنان به کار نرفت. در سال 1354 نمايشگاهی
از آثارش را در نيويورك برگزار كرد و در مقدمهی
كاتالوگ نمايشگاه نوشت: "در کشور من مردم از
هنرمند انتظارات زيادی دارند . در طول تاريخ
هنر آيينه عقدهها، دردها و آرزوهای مردم بوده
است. اگر در چنين محيطی شخصی هنرش را جدی نگيرد،
نهتنها مردمش بلكه خودش را از دست داده است".
برخلاف کارهای اغلب کاريکاتوريست ها با ديدن آثار
اردشير محصص آدم بيشتر مجبور به انديشيدن می شود
تا خنديدن. گرچه عيبی در خواندن و شنيدن و ديدن
برای خنديدن نيست اگر که به مشغله اصلی و روزانه ی
آدم تبديل نشود، وگرنه در زمانه و سامانه ای که
زندگی می کنيم و و ضعيتی که به سر می بريم جز
لودگی و بی عاری نام ديگری برآن نمی توان گذاشت.
محصص يکی از برجسته ترين کاريکاتوريست های جهان و
سالها نماينده ی شناخته شده ی ايران در عرصه ی هنر
طراحی و کاريکاتور می باشد که حدود سی سال است چون
بسياری از هنرمندان و شاعران و نويسندگان مطرح
کشورمان دور از ميهن و در غربت به سر می برد. وی
در هجده شهريور سال 1317 در شهر رشت زاده شد. پدر
وی قاضی و مادرش مهکامه (سرور) محصص شاعر
آزاديخواه زاده لاهيجان فرزند ميرزا احمدخان
مستوفی محصص از فضلای معروف گيلان و ساره سلطان
که او نيز استاد خط و نقاشی بود می باشد. سال 1341
تحصيلات خود را درشته حقوق دانشگاه تهران به اتمام
رساند . در ايامی که زنده ياد احمد شاملو سردبيری
كتاب هفته وابسته به موسسه کيهان را به عهده داشت
مسئوليت طرح ها و کاريکاتورهای کتاب هفته تا
زمانيکه توسط ساواک تعطيل نشده بود به عهده ی
اردشير بود. آثار اردشير در بسياری از روزنامه ها
و مجلات معتبر جهان از جمله لوموند و گاردين به
چاپ رسيدند. نخستين مجموعه طرح های اردشير به نام
کاکتوس در سال 1350 در سری دفترهای زمانه به چاپ
رسيد. سال 1354 نمايشگاهی از طر ح های وی در گالری
گراهام نيويورك برگزار گرديد. متاسفانه در
کشورمان مدت سی سال علاقه مندان از ديدن آثار وی
محروم بودند. تا اينکه در خرداد ماه 1385 و سپس
سال 1386 در ايران برخی از آثار وی در معرض نمايش
گذاشته شدند. شهريور امسال قرار است به مناسبت 69
سالگی و بزرگداشت وی مراسمی توسط انجمن آسيايی
نيويورک و به همت نيكزاد نجومى هنرمند نقاش و دوست
نزديك محصص و شيرين نشاط ،ديگر هنرمند ايرانى
برگزار گردد. وضعيت جسمی اردشير محصص رضايت بخش
نبوده و مبتلا به بيماری پاركينسون می باشد. ضمن
آرزوی سلامتی برای اين هنرمند خوب و ارزشمند شمالی
توصيه می کنم برای شناخت بهتر از اردشير محصص
مقاله خسرو گلسرخی که درباره ی کارهای او نوشته و
يک سال قبل از اعدام ناجوانمردانه اش در کيهان
منتشر شد را مطالعه نماييد
ماکان
خسرو گلسرخی
اردشير عوامل جهت دهنده زندگی انسان را در موقع تاريخی خاص
باز می شناسد و آن را در خود انسان پياده می کند، و اين
است که انسان های او تاريخچه غمبار و پرعقوبت دنيای
بورژوازی اند.
اردشير محصص به شکفتگی و دانائی در کار خويش رسيده است و
همين است که انسان را در اينگونه جوامع غولی نمی بيند که
مسلط به شرايط زيستی خويش است، بلکه او را زبون و درمانده
می بيند. او را حشره ای می بيند، که در چهار چوب يک نظام
می فرسايد، تهی می شود، تقلا می کند، راه رهائی را گم می
کند و از اصل خويش مهجور می ماند. اين انسان به هرز رفته،
بی چهره می شود و تن به هر راهی که برايش پيش می کشند می
دهد. چقدر مضحک است که اين انسان سربدنبال افتخارات نيز
هست، و همين انسان خنجر به روی "خودی" می کشد، چرا که در
تالاب های عفن، مطرح نيست. منافع انگيزه ادامه و مبارزه
است. منافع تنها و تنها فردی می شود، برای آنکه افتخارات
به انسان رو آورد، بايد انسان بی مفهوم باشد، بايد تن به
هر حقارت و تملقی بدهد. اردشير گاه انسان را چنان درمانده
نمايانده که رستگاری را با پرچم ساختن از دستمال اشتباه
گرفته است، در پاره ای از کارها اردشير وقايع نگار عصر
تملق است.
آقايان! می دانيد؟ اردشير با آن لبخند بودائی که هرگز از
مهربانی و نوازش بوئی نبرده است، تنها کاريکاتوريست نيست و
يا مشتی خط و احيانا فکر و رنگ سياه مرکب. او طراح سران
است، ما را به اصل خويش رجعت می دهد، تاريخ را متوقف می
کند، تا امروز را در آينه ديروز بنگری. در هنگامی که کلمات
در برابر تابلو های "ورود ممنوع" قرار گرفته اند، اردشير
علامتگزاری و نقطه گذاری نمی کند. فرصت انطباق را به ما می
سپارد. شمايل قاجاری برای او تمثيلی بيش نيست.
"اردشير" در اين راه "دن کيشوت" نيست با شمشير و سپر کاغذی
و فاتح سرزمين های موهوم. او شواليه خشمگين هم نيست در پشت
ميز گرد. او دهان اعتراض است. در ميان ما تيغ می کشد، تيغ
در چشم من و تو که حقيقت را همواره با واقعيت روزمره
اشتباه گرفته ايم. او می خواهد روزگاری را بازگويد که در
آن حقوق بشر، نوعدوستی روابط متعالی انساني، احساسات والای
بشر شوخی شيرينی بيش نيست.
"سياه" از گرسنگی با حنجره ای دريده فرياد می کند، انسان
ها از سگ ها دم تکان دادن را آموخته اند، سرها قبل از
مبارزه بريده شده است. بی چهرگی حاکم است. زبان با چرخش در
دهان "افتخار" اعطاء می کند، چه فرقی می کند که صد نفر يک
سر داشته باشند؟ معصوميت بره وار و دست به سينه ماندن
رسالت تاريخی بشريت نيست!
دختری لبش را گم کرده و راستی چه فرقی می کند که سرانسان
بر تن او باشد و يا در قابی اسير آمده بر ديوار؟
شمشير زن در سرزمين "سر" های بريده فاتح مطلق است، برای
جنگيدن به انديشه و سر نيازی نيست، ديگران می توانند بجای
ما بنويسند، ديگران می توانند به جای ما زندگی کنند، خوب!
چه می شود کرد؟ اردشير اين ها را می گويد.
اردشير هجوم به کادرهای "مهربانانه" و "نوعدوستانه" بشری
برده است تا آقايان نقاب دار مضحک تر باشند.
پاره ای از کارهای اين مرد زياده از حد فروتن، اين کافکای
کاريکاتوريست، شانه به شانه هنر انگيزه ای می سازد. از قوه
محرکه کافی برخوردار است، به تو هشدار می دهد که نمی توانی
از سر آسودگی در سالن های دربسته، به سونات های ملايم گوش
فرادهی و در فاصله سونات ها سيگاری دود کنی.
اردشير توانسته کلمه را که مهم ترين عامل ارتباط است، به
خط نزديک کند. اگر يک کلمه می تواند بزرگترين مفاهيم را
بيان کند، او با خط به بيان اين مفاهيم نشسته است. کارهای
"اردشير" مرثيه ای برای بره های معصوم است!
گفتگو با جواد مجابی درباره اردشیر
محصص
کاريکاتورهاي روبًسپير ايراني
براي من و هم نسل هايم اردشير
محصص در يک عکس خلاصه مي شود.
عکسي که از قضا نماد و نمونه
و مïثïïïل اعلاي همه
روشنفکراني است که در فضاي
دهه هاي چهل و پنجاه شمسي مي
زيستند. بيني بزرگ ، عينک ته
استکاني و کائوچويي ، چانه
برآمده ، خط ريش پهن ، پيشاني
بلند و سري با موهاي کم به
همراه نگاهي آرام و اندکي
متفکرانه خصوصيات چهره اردشير
محصص است در اين عکس. حالا
سال هاست (نزديک به سي سال؟)
که او ساکن خيابان سيزدهم
محله ويلج نيويورک است. چشم
ما سال هاست اردشير را نديده.
حتماً چهره او تغيير کرده.
اردشير اکنون هفتادسالي دارد.
مي گويند بيماري پارکينسون
دارد. دست هايش مي لرزد. نمي
تواند طراحي کند. نمي تواند
توي طرح هايش هم پاي
کاراکترهايش بدود و به دو
برود. نمي تواند سر آدم هاي
طرح هايش را از بيخ ببرد. نمي
تواند آن بيني هاي خوش تراش
شمالي را روي صورتشان نصب کند.
چه کارها مي کرده است اين
اردشيرخان محصص و ديگر نمي
کند. مي گويند به هر کجا که
قدم مي گذاشته قلم و کاغذش را
به همراه داشته، براي او فرقي
نمي کرده در کافه باشد يا در
سينما و تئاتر يا سيرک. حتي
وقتي توي اتوبوس يا تاکسي هم
سوار مي شد طراحي مي کرد. بعد
از سال ها همچنان آثارش بحث
برانگيزند. کتاب هايش در
راسته کتاب فروشي هاي اطراف
دانشگاه تهران کشف مي شوند و
داد و ستد مي شوند و هنوز هم
خواهان دارند.
اردشير محصص تنها ايراني است
که در زمينه کاريکاتور
بيشترين محبوبيت و شهرت را در
جهان از آن خود کرده است.
آثار او در دهه هاي شصت تا
هشتاد ميلادي در نشريات
معتبري مانند «نيويورک تايمز»،
«پلي بوي»، «لوموند»، «گاردين»،
«ژون آفريک»، «نًيشن»، و «هارپرز»
به چاپ رسيده است.
شنيده ام که مجموعه يي از
آثار اردشير محصص توسط
کتابخانه ملي امريکا خريداري
شده تا به تماشاي عمومي
گذاشته شود.
اين ور هم تا بوده کم نکشته و
کم طرح نکشيده است. زماني که
شاملو سردبير کتاب هفته بود،
طرح هاي محصص هم آن جا چاپ مي
شد. آثار محصص در نشرياتي مثل
کيهان، آيندگان و فردوسي به
چاپ مي رسيد. نشرياتي که در
شرايط و جو آن زمان تا حدودي
نوگرا بودند. فردوسي مجله يي
فرهنگي و روشنفکري بود و
کيهان نيز در ميان دانشجويان
طرفداراني داشت. محصص پس از
تعطيلي کتاب هفته به روزنامه
کيهان رفت. پنجشنبه عصر ها،
بسياري از اهل هنر ايران
کيهان را به سرعت ورق مي زدند
تا به صفحه شش، ويژه هنر و
انديشه کيهان برسند. بندهايي
از مقالات پيچيده علي اصغر
حاج سيدجوادي در ستايش از
سوسيال دموکراسي و نقد
ماشينيسم و جدال سنت و
مدرنيته در اين صفحه با طرح
هاي اردشير محصص معناي خود را
مي يافت. تا جايي که گاه «ايلوستراسيون»
هاي محصص محبوب تر از نوشته
هاي سيدجوادي مي شد.
شهرت شايعه هم با خود مي آورد.
گفتند و گفته شد که پيکاسو
طرحي از اردشير محصص کشيده و
در مدح او گفته که چون دلاوري
است که بي محابا به قلب دشمن
مي زند. گفتند که ديويد
ليواين کاريکاتوريست مشهور
دهه شصت ميلادي نيز کاريکاتور
چهره محصص را کشيده است.
ليواين چهره بزرگان ادب و هنر
جهان را موضوع طرح ها و
کاريکاتورهاي خود قرار مي داد
و گويا کاريکاتور اردشير محصص
هم يکي از اين آثار است.
بماند که برخي هم از بيخ و بن
منکر اين کارها مي شوند و مي
گويند که پيکاسو و ليواين را
چه کار به اردشير محصص. طنز
قضيه آن جاست که اين آدم حي و
حاضر بوده و هست و کسي از او
نپرسيده که بالاخره داستان چه
بوده است.
محصص چپ بوده و هست. دوستان
روشنفکرش در ايران نيز چپ
بوده اند. اکثر آثاري که از
او در نشريات خارجي نيز چاپ
شده درباره جهان سومي ها است.
درباره گرسنگي ، استعمار،
تراکم جمعيت ، بي عدالتي ،
افزايش سلاح ها و... طنز سياه
که مي گويند، همين طرح هايي
است که محصص کشيده و الحق که
تا قبل از آن که به پاريس
برود و رنگ را در اين شهر کشف
کند، همه طرح هايش سياه و خشن
هستند. در طرح هايش آدم هايي
مي بينيم شوم، مسخ شده و
دîدمنش در کنار هم و مشغول
دريدن و له کردن هم. لجوج و
ناسازگار. غالباً فربه و وحشي
و البته کودن که هم زيستي
باورناپذير و مضحکي در جوار
هم دارند. صورتک هاي ساکنان
دارالمجانين را در فضاهاي
هولناک و خوفناکي مي بينيم.
اشباحي بي جان و سرگردان. هم
چون نفرين شدگان تابلوي «طراده
مدوس».
درامي که اردشير محصص مي
خواهد به ما نشان دهد، تضادي
است که در جريان مدرن شدن
نصيب ما ايراني ها شده است.
به قول «آکيکو هيوگا»، منتقد
ادبي روزنامه «آساهي» ژاپن،
تصاوير طنزآلود او که بايد
لبخند را برچهره آورد، ريشخند
کننده سيستم اجتماعي است. کسي
که ساده باشد و در
کاريکاتورهاي او غور نکند،
اردشير محصص را به ساديسم
متهم مي کند. برخي نيز وقتي
که سرهاي جداي از تن آدم هاي
طرح هاي محصص را مي بينند،
ياد روبسپير مي افتند. جالب
اين که اين هر دو شمالي بودند.
يکي شمال ايران و ديگري شمال
فرانسه. اما به قول خود محصص؛
«روبسپير سرهايي را که اساساً
تهي بود قطع مي کرد. من
سرهايي را مي برم که به خاطر
سنگيني بيش از حد نمي توان
راست نگاهشان داشت. »
کاريکاتورهاي او فضاي ايراني
را با آميزه يي از داستان ها
و حکايت هاي ترسناک همراه
کرده است. داستان هايي تخيل
گونه و ترسناک که کودکان از
مادران خويش شنيده اند. جهان
کاريکاتورهاي محصص بسيار
بدبينانه است. اميدي در آنها
يافت نمي شود. من به جرأت
شباهت هايي انکارناشدني ميان
محتواي کار محصص و فرانسيس
بيکن نقاش مشهور و معاصر
انگليسي مي بينم. شاملو جايي
درباره آثار اردشير محصص گفته
است؛ «طرح هاي او برخلاف
اصراري که در نام گذاري آنها
کرده اند، کاريکاتور نيست ،
چراکه ريشخند نمي کند و با
ديدي طنزآلود يا هوچي بر کاغذ
نيامده است . اگر آدمک هاي
اردشير مسخره اند، نه به خاطر
آن است که منظور از نمايش
آنها مسخرگي بوده است ، او
لودگي نمي کند و به شرف انسان
بودن معتقدتر از آن است که به
دست انداختن انسان وقت
بگذراند يا هنرنمايي کند.
پژوهنده يي جدي و اندوهگين
است که شوربختي ها را مي کاود
و در برابر تحميل شدگان بر
سرنوشت انسان مي ايستد و به
کندوکاو شخصيت شان مي پردازد...
اردشير کاريکاتوريست نيست ،
تشريح کننده تاريخ است .»
خسرو گلسرخي بر کارهاي اردشير
محصص نقدي نوشت که يک سال پيش
از دستگيري و اعدام او در
کيهان سال منتشر شد. گلسرخي
شايد دقيق ترين تعبير چپ
گرايانه يي را که خود محصص مد
نظر داشته از آثار او ارائه
داده است. او مي نويسد؛ «اردشير
محصص انسان را غولي نمي بيند
که مسلط به شرايط زيستي خويش
است، بلکه او را زبون و
درمانده مي بيند. او را حشره
يي مي بيند، که در چارچوب يک
نظام مي فرسايد، تهي مي شود،
تقلا مي کند، راه رهايي را گم
مي کند و از اصل خويش مهجور
مي ماند. اين انسان به هرز
رفته، بي چهره مي شود و تن به
هر راهي که برايش پيش مي کشند
مي دهد.»
اما چرا درباره محصص نوشتم.
براي اين که براي دومين بار
پس از سي سال نمايشگاهي از
آثار او برگزار شده است. آن
هم آثار متاخر او.
شنيده ام که آثار در گالري
خوب هم فروش رفته است. هميشه
کارهاي اردشير محصص را در
کتاب ها و نشريات ديده ايم.
کمتر پيش مي آيد تا ارژينال
آثار در دسترس باشند و نيز
اين که آثار از کارهاي متاخر
او باشند. همين بر اهميت و
هيجان ديدن نمايشگاه او مي
افزايد. هر چه باشد من نيز با
محصص هم عقيده ام که
«کاريکاتور، هنر رپïرتاژ است
، يک وقايع نگاري؛ من آن چه
را مي بينم مي کشم ؛ به نظر
من کاريکاتورها اسناد يک
عصرند؛ هم چنان که مدارک
رسمي، اعلاميه هاي دولتي و
گزارش هاي پارلماني نيز چنين
اند.»
گفتگویی نامتعارف با اردشیر محصص
Davoud Shahidi
بازگشودن به آن سوی این پرده حائل
« می خواهم
با اردشیر مصاحبه کنم و فاش میگویم که "
گفت و گو " حتی یک گپ ساده با اردشیر معضل
بزرگی است، چه برسد به مصاحبه که نوعی
رودررویی است با یک اردوگاه فکری و نظریه
رسمی که او درباره کاریکاتور دارد. باری،
هر چه هست، یک سوال پیچیده و بزرگ وجود
دارد که به نظر می رسد او پاسخ آن را به
سختی دهد، هر چند طراوت و شادابی و سر
زندگی در او هم هست!» هنوز کار می
کنید؟[صدای اوست که می پرسد]
بله،و خیلی
زیاد......
اردشیر را
به خاطر می آورم.از آنجا و آن طور و آن
طرف این پرده حائل...دیری است سال های
دراز غربت او سپری شده،از پس گردش شبانه
روزی کره زمین با اقیانوس ها و افق هایش.
او همواره و
همیشه به شدت کم و کوتاه حرف می زند. شاید
یک کلمه برای تایید یا چیزی شبیه آن.شاید
هم تکذیب به نشان غضب یا تمایل به تحقیر و
یا تسکین و تسلی.
عیدتون
مبارک... [باز هم صدای اوست،در پی تماس
های تلفنی مکرر به مناسب نوروز و بهار!
]
کلمات برای
اردشیر می توانند یک صوت یا یک صدا،به
آرامی نفس کشیدنی آرام در پاسخی مبهم
باشند،شاید هم به تندی یک سرفه در پاسخ به
آنچه برای او یک سخنرانی کشدار می
نماید.کلمات برای اردشیر می توانند یک
سکوت باشند،آن هم سکوتی منجمد و فشرده،مثل
بغضی فروخورده.در کنار او،بیشتر کسان دیگر
حرف می زنند و خاطرات پراکنده سرک می
کشند.شاید اردشیر تو را آزاد می گذارد تا
او را آنطور بفهمی که می خواهی،مثل طرح
هایش،مبهم و گستاخ.شاید همین دلیل
«کاریکاتوریست» بودن اوست.
کارهایتان
را در «گل آقا» می بینم...هنوز دارید کار
می کنید؟
اوست که می
گوید و من هستم که اردشیر را به خاطر می
آورم.یک هم ولایتی فرهیخته باعث و بانی شد
تا من خردسال به نمایشگاه او بروم،در
تالار«قندریز» با ورودی پله خور و دیوار
گونی پوش.اردشیر درست آنجا ایستاده،در
برابر نگاه من که دارم شکل می گیرم و او
نیز که دارد رهروانش را پیدا می کند. آقای
محصص!به خاطر می آورید شب نمایشگاه و
کارهای عکس گرفته و با مقیاس بزرگ چاپ شده
روی چارچوب های بی قاب را؟
آها! و احمد
شاملوی بزرگ و همسرش آیدا...
آره!
مانع
بزرگ،یعنی سکوت ممتد و همیشگی لجباز،آنجا
است.هرچند او با سکوت،چیزی را پنهان نمی
کند و این کار او از روی سیاست نیست تا
مثلا لو نرود یا...سکوت به او تشخص می
دهد.او یک آدم بسیار ساکت است،مثل یک
مجسمه و یا یک مومیایی.سکوت او عجیب و
غریب می نماید.او حرف هم می زند-برای
خودش-بی مقدمه و بی توجه به پرسشگر.
حرکات،رفتار
و نگاه او پر معنی است و صدای نفس کشیدن
او و کیفیت خاصی که به حرف زدن می دهد.سخن
او سخن یک مراد،یک آغازگر است.چون به او
وقار می دهد و تو ناگزیر هستی که او را
رعایت کنی. من داد سخن می دهم،با تلفن در
دست برای او که می شنود. ای اردشیر
بزرگ!نمی دانی جوان ها چه شوری به تو
دارند.تو را دارند پیدا می کنند،مثل من در
نوجوانی که در خیابان پشت یک کافه،هنوز
ایستاده ام تا بیرون بیایی و کارهای من را
ببینی...
قربان شما! و من می
گویم تو در میکده ای به وسعت کهکشان،جام
به دست گرفته ای!
لطف سرکار
عالی زیاد آقای محصص
دارید کار می کنید؟
بله،بله.
نفس می
کشد.چند اسم می گویم که به خاطر نمی
آورد،تا یک اسم...جواد مجابی.
جواد مجابی
این جا نیست،در لندن است. با خواهرتان
حرف می زدم،ایراندخت.در بزرگداشت او
سخنرانی کردم.به او گفتم که خواهر بزرگ
هنر کاریکاتور است.
بله...لطف
سرکار...
من بااین
حرف ایراندخت که می گفت اردشیر،اردشیرشد
چون حقوق خواند و دانشکده هنر ندید کاملا
موافق هستم. دانشکده هنر،دانسته ها و
تجربیات است.هنر به خصوص طنز، درخشش بی
محابای یک اخگر است.شاید هم از یک اجاق به
خاکستر نشسته و مرده حرف می زنم. اردشیر،از
ستایش تو باز نمی ایستم. در تمام سخنانم
از تو به عنوان آغازگر و نیمای کاریکاتور
نام برده ام.
لطف سرکار...
نه این که
نوابغ تشنه ستایش باشند،ولی اردشیر شایسته
ستایش است.در گروه او یک ته تغاری بودم که
می پلکیدم،در دفتر اردشیر و دکتر جواد
مجابی-دردفتر نشریه«جهان نو»،در
دفتر«خوشه»،در خیابان ها،پرسه
زنان،تیز،شوخ و پرسشگر.
پرویز شاپور
ستایشگر عمیق او بود. اردشیر خود را مافوق
و رئیس می دانست. روزی جرات کردم پشت میز
او بنشینم و طراحی کنم، چهره احمد شاملو
را. شاپور با چهره ای غضبناک گفت: شبیه
عکس اوست. خواهر اردشیر می گف: رابطه
اردشیر با پرویز شاپور بسیار عمیق بود.
آنها از مجله توفیق با هم آشنا شدند. روزی
تا دفتر نشریه خوشه با پرویز شاپور راه می
رفتم. هر دو ساکت بودیم تا این که شاپور
گفت: اردشیر فرق می کند او خیلی بزرگ است.
اردشیر هنرمند بزرگی است.
با صدای خفه
می گوید:
چقدر کار می
کنید؟ هنوز مشغولید؟ خیلی زیاد
کار می کنم . من خود را پیرو شما می دانم.
[برایش از
کارهایم می گویم، از بچه های گل آقا، خانه
کاریکاتور، کیهان کاریکاتور، بچه های دیگر.] همه جا را
پر کرده اند.
کی؟ کی؟
کاریکاتوریست های جوان !
[ با سرخوشی
می خندد و احساس می کنم که سر حال است. می
پرسم :] شما هم زیاد
کار می کنید؟
بله، بله.
او هنوز
خیلی عمیق در خودشیفتگی اش خوش نشسته، به
سنگینی، بدانسان که آن روزها در دفتر خودش
و جواد مجابی یا در دفتر مجله های
روشنفکری، همانقدر ناآشنا...
محصص بی
اعتنا به سوال ها، تشویق هاو تحسین های
بسیاری که از او می شد، به نقطه ای می
نگریست و چون یک رب النوع هراسناک می
نمود. با هیکلی لاغر، لب های گوشتی و
آویزان، لبخند کمرنگ، عینک ته استکانی، سر
طاس، نگاه گیج و مبهم و حالت حرف زدن یک
ناز پرورده.
کارهایتان
را برایم بفرستید....
[از فکر
اینکه هنوز این کار را نکرده ام، از شرم
داغ می شوم.]
همیشه در
دفترش کارهای من را می دید. طرحی را نشان
می دادم که یک شمشیر در بدن شخصی فرو رفته
وپرنده ای روی آن نشسته است. می پرسید چرا
شمشیر خونی نیست؟!
می گفتم:
امتحانش مجانی است. یک شمشیر در بدن
خودتان فرو کنید، ببینید خونی می شود یا
نه.
یا در مورد
کار دیگری می گفت: چهره این پرسوناژ آن
قدر بیان حماقت بشری است که به او می آید
دچار این مضحکه شده باشد.
و یا می
گفت: در این طرح، تابلو را کامل سیاه
کنید. این جا بود که رابطه میان چیزها
برای من کشف می شد، رابطه میان پرسوناژ،
موضوع و بیان تصویری طرح. همه اینها و
همراه آن، اردشیر، که حالا برایم آن سوی
پرده حائل است.
در نیویورک
من و برادرم را با آسانسور به بالای طبقات
یکی از ساختمانهای بلند شهر برد، شهری که
به گفته شاعری اسپانیایی آدم داخل سلولهای
قوطی کبریتی آن محبوس می شود. او ما را تا
دم آپارتمان خود برد و سپس دستور داد به
در ورودی ساختمان برگردیم و منتظر بمانیم!
در این سوی
تلفن، سنگینی خودشیفتگی اردشیر محصص را
احساس می کنم که شاید برای اولازم است،
برای پهلوانی که بی باک و حتی بی کله بود،
با کاریکاتور خون چکان 28 مردادش.
او معنای
ترس را نمی فهمید و به قول دکتر مجابی،
اگر ترس را برای او معنا هم می کردی، باز
نمی فهمید. دکتر مجابی می گفت در خانه
اردشیر کاریکاتورهایی بود که اگر لو می
رفت، شاه او را اعدام می کرد. [ از محصص
درباره آن روزها می پرسم. ]
مرده شوی
رژیم شاه را ببرند.
[ او زندگی
در نیویورک را چنین توصیف می کند:]
[ ....] و
مشتری های مریض ... تهوع آور! بر عکس
اروپا، برعکس پاریس و کافه هایش، کیک
شکلاتی و نگاه به خیابان و عابران و جریان
زندگی.
به اردشیر
می گویم او از همان اوایل به ما می آموخت
که از استاین برگ بگذریم، از شاوال و
فرانسوی ها هم. همچنین از شاگال و
سوررئالیست ها. کاری به کار اکسپرسیونیست
ها نداشته باشیم و برسیم به یک بیان شخصی
و حتی ناشیانه، ولی شخصی!
بله ....مثل
شاپور خان.
[پرویز
شاپور را می گفتو در نیویورک کلاه بزرگ
کپی روی سرش می گذاشت.]
این کافه را
دست دارم، مثل پاریس.
[یاد فیلم
«پاریس می سوزد» افتادم. نوشابه غیرالکلی
خوردیم. چیزی شبیه آب میوه با قهوه و کیک
که برادرم میز را حساب کرد.]
اردشیر گفت:
ببینید آقای شهیدی، من اینطوری هستم. اصلا
سیگار نمی کشم، ولی اگر یک پاکت سیگار
پیدا کنم، تما سیگارها را پشت سر هم می
کشم و تمام می کنم!
برادرم می
گفت: همه اش می رود سینما. صبح ها اردشیر
محصص همه اش سینما است.
برادرم
درباره فعالیت هنری او گفت: ظاهرا
نمایشگاه اخیر محصص خوب فروش نکرده است.
خود اردشیر
سال ها پیش به من گفت: در امریکا کار
بازاری را زیاد می خرند، ولی کار خوب را
نه.
من می گفتم:
اردشیر خوب می داند چه کاری را می خرند و
چه کاری را نه!
محصص از
برادرم و همسر پزشکش که به او در جراحی
چشمهایش کمک کردند تشکر کرد: چشمهایم خوب
شده اند حتی سایه برگ ها را هم می بینم!
اولین
نمایشگاه اردشیر محصص یک مانیفست بود، یک
اندیشه جدید و سخنی تازه درباره
کاریکاتور: «کاریکاتور یک هنر رپرتاژ است؛
یک وقایع نگاری است. من آنچه را می کشم که
می بینم. به نظر من کاریکاورها، اسناد یک
عصرند، همچنان که مدارک رسمی، اعلامیه های
دولتی و گزارش های پارلمانی چنین هستند»
محصص آثار کوچک را عکس گرفت و بزرگ کرد و
چسباند روی چارچوب بی قاب و آنها را بر
دیوارهای گونی پوش خیلی ساده چسباند. رفته
بودم به میمنت ظهور مولود جدید او،
کاریکاتور، با او روبوسی کنم. نمایشگاهی
که نه فقط آویختن اثر روی دیوار، بلکه
فهمیدن مفهوم نمایشگاه و کار نمایشگاهی
بود. هنوز فکر می
کنید جایگاه هنر کاریکاتور در روزنامه
است؟
بله ، بله.
و کاریکاتور
ها اسناد رسمی اعصارند؟
البته،
البته.
گفت گوی من
با آن سوی پرده حائل ، پر از خاطره و راز
است. باید از نوع خنده اش بدانم که سرحال
است و سوال خود را مثل سنگی در تاریکی رها
کنم تا اگر صدای تالا آمد، آن وقت
... آقای شهیدی،
از برادرت و همسرش چه خبر؟
خوب هستند،
لازم باشد هر وقت کاری داشته باشید
خدمتتان می آیند.
آها لطف
سرکار!
تصویرش را
مثل تکه های پراکنده ای از درون ژرفای ذهن
پیدا می کنم و کنار هم می چسبانم تا او را
خلق کنم. شاید این خیلی واقعی تر از
اردشیر محصصی باشد که در یک مصاحبه منعکس
می شود.
شما این
کاریکاتورها را خیلی سریع می کشید؟
بله ، بله!
به نظر می
رسد این کاریکاتورها در زمان کوتاهی کشیده
شده باشند؟
خب بله ،
همین طور است. یعنی شما
این کاریکاتور ها را خیلی کوچک طراحی می
کنید؟
بله ، البته.
عجب!
اردشیر محصص
با پیراهن و شلوار ساده بدون فکل و کراوات
با حالتی غیر رسمی و خودمانی با هیجان
راجع به کارهایش توضیح می دهد. نمایشگاه
کارهایش بود. اغلب بازدیدکنندگان طرح مردی
را که چاکرانه داشت دست مصنوعی قلاب شکل
را می بوسید دوست داشتند. یک طرح دیگر
خبلی خنده دار بود و اندکی رک گو و شاید
هم بی ادبانه. یک خانم به شدت خندید و همه
سر برگرداندند و با حیرت و سرزنش به او
نگاه کردند. کاریکاتور هنر جدی ای شده بود
و سوال ها از اردشیر محصص، مدام تکرار می
شد. اغلب از کوچک بودن کارها می پرسیدند،
هر چند اهمیتی ندارد یک کاریکاتور کوچک یا
بزرگ باشد.
او در کافه
نادری کارهایش را بزرگ می کشید و از آنها
عکس می گرفت و کوچک چاپ می کرد. او به
رهرو جوان که من بودم ، شخصیت می داد که
هنر چون عشق و حقیقت، امری مقدس است. یادم
می آید در مسابقه «فریاد سیاه» که هفته
نامه «افریقای جوان» برپا کرد برنده شد.
او سیاهپوستی را کشیده بود که از فریاد
منفجر شده بود. چندی بعد این مجله از
اردشیر خواست که همگام با سیاست های آنها
در آنجا مشغول به کار شود ولی نپذیرفت.
اردشیر به
شدت تنها است و با کسی دوستی می کند که
چون خود او ستایشگر خویش باشد. خواهرش از
کودکی او می گفت که دوست داشت قصه های
شاهنامه را گوش دهد. بچه سال بود که سوار
بر اسب چوبی می شد و خود را با آهنگ شعر
شاهنامه ، پیچ و تاب می داد: که گفتت برو
دست رستم ببند/ نبندد مرا دست، چرخ بلند.
سوال می
کنم: آقای محصص، شما «نظامی ها» را دوست
داشتید...
نظامی ها
غرور ملی دارند. در کودکی می خواستم نظامی
باشم ...توپ، تانک! می خواهم سوال کنم که
آیا حسرت زدگی جایش را در کاریکاتور باز
می کند؟ ولی سوالم را فرو می خورم و صبر
می کنم او خسته است. قطعه ای، طنزی یا
شعری را برایش می خوانم تا او را احساس
کنم، آن قدر که نیویورک را او به من نشان
داد. او تفسیر سکوت است!
ممکن است به
سوال اهمیتی ندهد، صورتش ا برگرداند. شانه
بالا بیندازد و فقط نگاه کند یا پ.زخند
بزند. شاید هم لب ورچیند، چطور می شود
اینها را گفت؟!
اردشیر محصص
کار بازاری نکرد، هر چند که می دانست: «
فرهنگ فرتوت و منحط دنیای ما، مفهوم
پهلوانی را درک نمی کند»*
* جمله ای
از گابریل گارسیا مارکز، نویسنده امریکای
لاتین.
"مصاحبه
با اردشیر محصص نوعی رودررویی است
با یک اردوگاه فکری و نظریه رسمی
که او درباره کاریکاتور دارد"